![]() |
![]() |
|
| خواهش نفس شده يار و خدايت، و همين است كه تاثير نبخشند به دعايت |
|
به دلیل گرانفروشی
تا اطلاع ثانوی
تعطیل |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:38 توسط حمید رضا |
|
|
سلام به همه.
امیدوارم مثل همیشه که کسی سر نمیزنه به وبلاگم، این مدت هم کسی سر نزنه!!!! چون به احتمال زیاد میخوام دیگه اینجا رو بسپارم دست خدا و برم سراغ کارم. و اما سلام مخصوص خودم به رفیق همیشگی و دوست داشتنی ام خدا که هیچوقت و درست و حسابی به فکرت نبودم و خودت هم میدونی که خیلی دوست دارم. چون احتمال میدم این آخرین پست وبلاگم باشه، میخوام راحت و بدون رو درواسی باهات حرف بزنم. خدا جون، میدونی حرف دل رو به خاطر خودت زدم،چون میخواستم اینجا راحت باهات حرف بزنم، راحت درد و دل کنم و وقتی از زمونه شاکی میشم، بیام اینجا و خودم رو خالی کنم. ولی بعضی وقت ها شرمم میومد که بیام و اینجا چیزی بنویسم. لطف و کرمت همیشه شامل من بوده و هست و به همین خاطر بی نهایت ازت ممنونم و نمیدونم چی بگم(پاچه خواری رو حال میکنید؟) خودت میدونی دارم تو چه راهی قدم میذارم، مثل همیشه کمکم کن تا سر بلند بیرون بیام. از همین جا، از طرف حمید رضا، از تموم کسانی که از دست من دلخورند، ناراحتند، دلشون رو شکوندم و .... حلالیت میطلبم و ازشون میخوام که من رو ببخشند. امیدوارم که همیشه خوش و خرم و سلامت باشید. دعا یادتون نره واسه من. خداحافظ.
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست در رهگذری نیست که دامی ز بلا نیست چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینان دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:19 توسط حمید رضا |
|
|
سلام. خوبي؟
ميخوام با خودت حرف بزنم.
خوده خودت!!!
آره حرف دل، بعد از خدا و خانواده ام، تويي كه دل بهت دارم و هروقت ميخوام درد و دل كنم، ميام پيشت.
شده بعضي وقت هايي كه ميخواستم درد و دل كنم و تو ذهنم چيدم حرفام رو، اما تا اومدم بگم، هرچي معادله تو ذهنم چيدم مجهول دراومد!!!
ميدونم خيلي وفته از اون حميد كه سر تاپاش حرف دل بود دور شدم و بايد برگردم پيشش.
ئلي هنوز يه نموده اميد بهت دارم.
نميخوام هندونه زير بغلت بذارم، ولي دلم خيلي تنگه وقتي پيشت نيستم، مثل ديوونه هام.
با اينكه پيشت هم باشم مجنونم و از اين ديوونگي تا اون ديوونگي زمين تا آسمون تفاوته.
راستي،بالاخره دارم جلد اول "جسدهاي شيشه اي" رو تموم ميكنم. عاشق كاوه هستم.
خيلي وقته تو جلدم اومده و شدم كاوه...
نگران طلعت و طاووسم و از رحيم و سروش هم خوشم مياد هم نه!!!!
نميدونم چرا هر كتابي كه ميخونم ميرم تو همون حال و هوا.
اين ها رو بگذريم. دارم شديدا درس ميخونم و ميخوام اين ترم بتركونم و معدلم رو بكشونم بالا به اميد خدا.
يه جورايي خيلي خسته ام، يه استراحت يه هفته اي ميخوام.
واسه امروز بسه.
التماس دعا.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:12 توسط حمید رضا |
|
|
سلام.
میدونم دیر دارم مینویسم و الان ۲۱ روز از مهمونیت گذشته ولی شب های خوبی دارم مینویسم. شب هایی که به گفته خودت هرکی از ته دل یه الهی العفو بگه، بخشیدمش. از یه طرف وقتی میگی شب عید فطر به اندازه تمام آدمهایی که توی ماه رمضان بخشیدم، میبخشم، دلم آروم میگیره و از طرف دیگه حدیث پیامبرت رو میبینم که میگه کسی که توی ماه رمضان بخشیده نشه، پس کی میخواد بخشیده بشه مو به بدنم سیخ میشه. صبح اولین روز ماه رمضان، وقتی مجری شبکه یک داشت صحبت میکرد، گفت تا چند دقیقه دیگه شیطان به بند کشیده میشه. رفتم تو فکر که خدا، هر کاره اشتباهی که ما تو این ماه انجام میدیم، از شیطان درون خودمون میشه؟ بازم به خودم لرزیدم و از عاقبتم ترسیدم. این شب ها، که میرم احیاء، یه قسمت از دعای جوشن کبیر هستش که به قول سعید جا قشنگه دعاست: یا رب البیت الحرام یا رب الشهر الحرام یا رب البلد الحرام یا رب الرکن و المقام یا رب المشعر الحرام یا رب المسجد الحرام یا رب الحل و الحرام یا رب النور و الطلام یا رب التحیة و السلام یا رب القدرة فی الانام معرکست، باید درک بشه تا متوجه بشی این چند جمله چی میگه. دعا کنید زیاد تو این شب ها.
پ.ن ۱: یه سرگرمی جدید واسه خودم درست کردم، معتادش دارم میشم پ.ن ۲: با تأخیر دارم میگم، ولی بالاخره زبان عمومی و زبان تخصصی رو با نمره ۱۲ واسه جفتشون پاس کردم(هووووووووووووووووورا) پ.ن ۳: تفعل زدم به حافظ، ببین چی در اومد: مژده وصل تو کو گر سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم به ولای تو که گر بنده خویشم دانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:1 توسط حمید رضا |
|
|
سلام خدا. میخواستم اول با داد و بیداد و غر زدن شروع کنم که دیدم که من اشتباه کردم و شما فقط دارید کاره خودتون رو انجام میدید.
دلم بد گرفته و میخواستم حرف بزنم. اینقدر بی حوصلم که با پدرم سر اینکه تو اتوبان یواش برم بحثم شد!!!(چقدر احمقم من) وقتی اومدم تو اتاق خودم فقط داشتم بد و بیراه به خودم میگفتم. که دیگه چه فایده داره!!!! الان که میخوام کسی باشه کنارم کسی وجود نداره، پی چه فایده داره وقتی خوشحالیم کسی باهام باشه. زیاد حال حرف زدن ندارم، فقط اومدم بگم که خالی بشم. میگن کاسه صبر بلریز شده و داره سر ریز میشه، الان اونطوری شدم، اومدم حرف بزنم و برم. همین، خوش باشید. خداحافظ
پ.ن ۱: خدا من رو ببخش، اینجا به حضرت عباس قسم میخورم که دیگه پام رو کج نذارم. پ.ن ۲: دعام کنید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:46 توسط حمید رضا |
|
|
دوباره قراره یه ذره از حرف دلم رو اینجا بنویسم، محمد رضا اگه خوندی داد و بیداد نکن!!! رک بگم آقا نیا !!!! به آقا بیا، آقا ظهور کن، اللهم عجل لولیک الفرج من نگاه نکن، همش از روی ریا هستش. اگه دنبال اومدنت بودم، یه ذره مثل شما میشدم، رنگ شما میشدم، با شما میشدم. نه اینکه هر فکری، هر کاری، هر حرفی تو ذهنم باشه بجز یاد شما، ذکر شما، حرف شما. حرف های تو ذهنم رو نمیدونم اینجا چطوری واست بنویسم. اصلا حرفهای بالا رو نگاه نکن آقا....!!!!! خونه قلبم رو واست چراغونی کردم تا بیای، میدونی منتظر چی هستم؟ اینکه روی تقویم خونمون این جمله نوشته شده باشه: جمعه، تعطیل، روز ظهور آقا امام زمان به نظرت آقا تقویم قشنگ نمیشه؟ بوسه زدن گردن ما با تیغه شمشیرت هم عشق هستش آقا، چه برسه به اینکه دنبال رو شما بودن. درسته حضرت موسی قرار بود ۲۵۰ سال بعد از تولدش برای راهنمایی بنی اسرائیل بیاد و به خاطر تزرع قوم، تولدش ۲۵۰ سال جلو افتاد، درسته قلبون هنوز واسه ظهورتون آماده نیست، درسته فکر و ذهنمون جایه دیگست، ولی واسه اولین بار از ته دلم میگم آقا بیا، بسه، نمیخوای انتقاب بگیری؟ دیر نشده؟ مادرت منتظر نیست؟ نمیخوای بیای و اون ملعون رو از قبر بیرون بکشی و بگی "به کدامین گناه مادرم رو کشتی؟" دیر شد آقا، بیا زیاده گفتم، بازم نتونستم حرفام رو درست جمع و جور کنم، بیا که میخوام خیابون رو واست گلبارون کنم، دلم رو ذهنم رو واسه تو جمع و جور کنم، آقا، یه کلام، با این همه گناه بازم خیلی مخلصیم...
پ.ن ۱: این شعر هم تقدیم به شما: سوالی ساده دارم از حضورت من آیا زنده ام وقت ظهورت اگر تو آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم دعایم کن دوباره جان بگیرم بیایم در رکاب تو بمیرم ای یار جفا کرده پیوند بریده رفتیم و ندیدیم وفای تو ندیده ما هیچ نگفتیم و همه شهر شنیدند افسانه مجنون به لیلا نرسیده در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهان آلوده یوسف ندریده بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم چون طفل دوان در پی گنجشک پریده گفتم که خدا مرا براتی بفرست طوفان زده ام راه نجاتی بفرست فرمود که با زمزمه یا مهدی نذر گل نرگس صلواتی بفرست ---------------------- من اهل آبادی آب ها منم خانه بر دوش گرداب ها به چشمم ببین خانه خویش را بنا کرده ام روی سیلاب ها من از اهل دریایم و میشوم بدون تو مانند مرداب ها خیال تماشای آبادیت ربوده ز چشمان من خواب ها نوای نِیَم آتشین تر شدم که میسوزم از آه بیطاب ها بیا تا که از طرح آبروی تو بسازیم تا کعبه محراب ها کجایی که جام محبت زدیم همه روی دل طاق نصرت زدیم قدم زن دلم جمکرانی شده قنوت زمین آسمانی شده و در مسجد کوفه قلب من دوباره به پا ندبه خوانی شده بدون تو در کوچه های بهشت تمامی گلها خزانی شده نصیب دلی که بدنبال توست فقط حسرتی جاودانی شده نگاهت چرا در پس ابرهاست نشانت چرا بی نشانی شده در این جام خالی شرابی بریز که هنگامه سر گرانی شده به آیینه بندان چشمم بیا قدم زن به دامان چشمم بیا قسم بر نگاهت دل دست توست خداوندی این حرم دست توست نوشتم بر کعبه سینه ام اگر اذن باشد علم دستت توست مرا مینویسی فدایت شوم که از روز اول قلم دست توست در این ازدحام گدا آمدیم که آیینه ای کرم دست توست تب جزر و مد زمین و زمان تمنای هر زیر و بم دست توست تپشهای قلب خدای هم تویی ظهور و وجود و عدم دست توست تپش های مولا علی هم تویی ظهور و وجود و عدم دست توست تو را خوانده ام تا حسابم کنی مبادا که روزی جوابم کنی علی چهره ای بس که حیدر شدی که آیینه دار پیمبر شدی دو رکعت به پشت سرت خواندنیست که با زلف خود سایه گستر شدی حسینی و دل میبری از همه حسن هستی و مجتبی تر شدی تو زیبانرین عشق به پروردگار تو گیراترین جام کوثر شدی بده گیسوان را به دستان باد که عالم ببیند چه محشر شدی در این فصل پاییزی بی کسی تو خورشید گل های پرپر شدی شب ما زمستانی و سرد و سرد بهشتم، به گلخانه ات بازگرد بزن آتشت شعله ات پا گرفت که کار من و عشق بالاتر گرفت بزن آتشم ناز چشمت که چشم به دنبال تو راه دریا گرفت چه گلهای یاسی که محنون عشق فقط محض لبخند لیلا گرفت به نامت سلیمان دل سکه زد شفا را ز دستت مسیحا گرفت برای تماشای اعجاز تو پر دامنت دست موسی گرفت نداریم ظرفیتت را که حق تو را بین قاب معما گرفت منم بغض سر در گمی شما مرا کشتی از قبل، کجایی بیا
پ.ن ۲: ببخشید که خیلی طولانی شد. پ.ن ۳: التماس دعا. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:39 توسط حمید رضا |
|
|
سلام به همه!!!!!
نمی دونم چطوری شروع کنم، بنویسم یا ننویسم. اینجا رو ول کنم و برم یا نه؟؟؟ چند روزه یه چیزایی تو مخم رد میشه محمد، یادته اون روز، بعد از امتحان رفتیم سمت پاساژ پایتخت، یادته چه حرفایی بهم زدی؟ یادته گفتم دکتر اون عبارت رو بهم گت که بهم بفهمونه که دارم راهم رو کج میرم؟ تو دوباره اون حرف رو مثل پتک محکم کوبوندی تو فرق سرم!!!! دیگه یه سری حرف ها موند تو مخم، هر چند ساعت یه بار میاد تو ذهنم که یادت باشه، هرچی گفت بگی چشم، هرچی گفت. از اون بگذریم، یه چیزه دیگه تو مخم هست که نمیدونم بندازمش بیرون یا داشته باشمش؟ بعضی وقت ها که نه، بیشتر وقت ها به بودنش کنارم احتیاج دارم، ولی باز دارم سر میکنم تو این بی کسی. میخواستم اینجا رو ببندم، محمد گفت نبند، تغییرش بده. اما الان میگم جایی که خودم و خدای خودم نگاهش میکنه، کجا رو تغییر بدم؟ هیمنطوری خوبه. یه شعر واسه میلاد امام زمان میذارم، اونم طولانی!!!! میلادش مبارک و ظهورش نزدیک. ما رو هم...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:2 توسط حمید رضا |
|
|
خوشحالم که دیگه کسی این وبلاگ رو نمیخونه
خوشحالم که دیگه راحت میتونم حرفهام رو بزنم. خوشحالم که کسی کنارم نیست و ناراحت!!!!! خدا، بودنت رو حس میکنم، کم و بیش، ولی..... امان از این ولی ها که نمیشه رو کاغذ آورد. یا باید رو کاغذ بنویسی و از پنجره بندازی بیرون تا باد ببره به ناکجا آباد.... نوشتنم میاد، خیلی زیاد. ولی بعضی وقت ها سکوت و ننوشتن خودش کلی حرفه مثل خندیدن که دلیل بر شادی نیست ولی من یاد گرفتم که بخندم، حتی اگه داره جونم از دهنم میزنه بیرون. حتی وقتی که بزرگترین غم عالم تو سینه ام هستش و کسی کنارمه، بخندم. ولی وقتی رفتم تو تنهایی خودم، یه مداحی نم نم اشکم رو جاری میکنه. دیگه اینجا زیاد از این حرفها نمیزنم، میام و یه دو خط شعر مینویسم و میرم. مثل پست های قدیمیم که یه فال از حافظ میگرفتم و میذاشتم اینجا. دیگه درد و دل نمیکنم، حرف دل نمیزنم، داد نمیزنم و فریاد نمیکنم. مثل یه بچه خوب میشینم یه گوشه و آروم نگاه میکنم، فقط نگاه....
پ.ن ۱: به قول یکی از دوستام، بذار خدا، خداییش رو بکنه، ما هم گفتیم به چشم خدا جون. پ.ن ۲: بابت شعرهای طولانیه ۲ تا پست قبلیم معذرت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:31 توسط حمید رضا |
|
|
لبریز از تو گفتنم اما نمیشود
اصلا زبان برای سخن وا نمیشود لکنت زبان گرفته و وامانده ام هنوز دم از شما زدن به تقلا نمیشود عمری قلم گرفته و یک خط نوشته ام بر روی دفتر دلم آقا نمیشود وصف تو کار من نه، که کار خود شماست مجنون که از قبیله لیلا نمیشود فرض محال کردم و دیدم که باز هم در این خیال وسعتتان جا نمیشود ساقی بریز باده که بر خود قلم زنم دم از ظهور حضرت صاحب قلم زنم گفتم که جرعه ای زنم از آبشارتان لکنت زبان گرفته ام اما کنارتان سرخوشم نذر تو ام تا ابد هر نفس زنده ام از بهارتان من غلام درگه توام من کجا و شهریارتان از ازل شده ام مبتلای تو دلم شده، شده دل دل دچارتان الکنم مدح تو گفتنم خطاست بگشا گره، گره ز من شرمسارتان باب المراد، باب دلی، ابوالفضائلی ای شکل مرتضی چقدر خوش شمایلی جان دوباره ای به شجاعت دمیده اند وقتی حماسه را به تصور کشیده اند روز ازل میان تمامی واژه ها نامی برای معنی مردی گزیده اند وقتی که نام حضرتتان برده میشود دلها رمیده اند و نفس ها بریده اند زیبایی و وقار و شب و صبح پیش هم در چشم های مست شما ارمیده اند میخواستم کعبه بلرزد تمام قد عباس را شبیه علی آفریده اند جبر است و اختیار شدم آشنای تو عشق است اگر که سر بدوانم برای تو این شال نیست، رلف دل آرای دلبر است این سرو نیست، قامت شمشاد پرور است این تیغ نیست، ابروی پیوسته ای کمان این شانه نیست، اوج هزاران کبوتر است این هیبت که هست که این سان قیامت است این بازوی که هست که این سان تناور است مژگان نگر که وسعت دلها گرفته است چشمش نگر که آیینه ای مهر گستر است از هرچه بگذریم سخن دوست خوش ترین عباس مرتضی و ابالفضل حیدر است تو انتخاب فاطمه ای بی غرین شدی تو سرفرازی سر ام البنین شدی ای آرزوی ما و خیال شهاب ها تنها ترین تجسم زیبای آبها ای ابر پر کرامت بارانی ام ببار بر این کویر خشک به جان سراب ها ما را نگاه کن نظری زیر و رو شویم شاید که بگذریم همه زین حجاب ها حک گشته است روی تمامی نخل ها ای مشکت آبروی تمامی آبها ای یک تنه سپاه خیام امیر عشق ای جان پناه زینب و جان رباب ها با تو کسی به کوچه غم ها گذر نکرد با تو کسی به قامت زینب نظر نکرد پای شریعه چشم به چشمت برادرت آمد ولی خمیده کمر پای پیکرت طفلان هنوز چشم به راه رسیدنت چشم رباب، چشم علی، چشم خواهرت یک دختر سه ساله در خیمه مانده است در انتظار دیدن لبخند آخرت اما ز بس بر بدنت تیر خورده است عضوی نمانده است بر این جان پر پرت ام البنین نبود نشینی به دامنش زهرا گرفته راس تو را جای مادرت لب تشنه ایم ساحل دریا نشسته ایم ما این شکوه را به تماشا نشسته ایم ما از کنار ساقی و می جم نمیخوریم تا باده در خم است همینجا نشسته ایم مجنون شده ایم چشم به راه کرامتم در آرزوی محمل لیلا نشسته ایم عمریست با مسیح و سلیمان و خضر و نوح در سایه سار آن قد و بالا نشسته ایم رویت ندیده ایم و سر خود بریده ایم شوریده تر ز هرچه زلیخا نشسته ایم کاری که کرد چشم تو ما را شکار کرد ما را همیشه در به در روزگار کرد وقتی نبرد تازه نفس گیر میشود لبخند بر لبان تو تصویر میشود وقتی زره به سینه خود میزنی گره این شانه ها به هیبت یک شیر می شود تو نعره میکشی به رجز خوانی ات عجیب تا هفت آسمان پر تکبیر میشود وقتی که تیغ تیز کمی چرخ می دهی یک دشت پر سپاه زمین گیر میشود هر سو نگاه میکنی از کشته پشته است انگار ضربه های تو تکثیر میشود موسی بگو عصای خودش را رها کند جایی که کوه را دم تیغت جدا کند
پ.ن ۱: میلاد قمر بنی هاشم ابالفضل عباس بر همه مبارک. پ.ن ۲: آقا دلم شش گوشه میخواد. پ.ن ۳: دعا یادتون نره. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:33 توسط حمید رضا |
|
|
روز عزل که قسمت ما را نوشته اند
ما را به نام حضرت دریا نوشته اند کار جنون ما به تماشا کشیده است ما را غبار محمل لیلا نوشته اند بر روی بال های تمام فرشتگان از سرگذشت عاشقی ما نوشته اند یوسف کجاست تا سر خود را فدا کنیم ما را ز دودمان زلیخا نوشته اند گیرم نوشته اند که ما هم کسی شویم تنها به خاطر دل زهرا نوشته اند روز ازل مقابل اسمی که تا ابد یک یا حسین گفته مسیحا نوشته اند آن جلوه ای که نور تو را آفریده است در پیش خویش قبله نما آفریده است آیینه ای گرفت و خودش را نظاره کرد یعنی خدا دوباره خدا آفریده است حتی تمام بود و نبودی که هست و نیست محض گل جمال شما آفریده است یک کعبه را برای خودش خلق کرده است شش گوشه را به خاطر ما آفریده است تا قبله را برای همیشه نشان میدهد در خاک خویش کرب و بلا آفریده است جبریل زیر پای تو فهمیده است غیر این بال رو برای کجا آفریده است مردم شنیده اند و لیکن ندیده اند ما دیده ام آنچه که مردم شنیده اند تو انتهای جاده "قالوا بلی" شدی زهرا شدی، علی شدی و مصطفی شدی روزی که هر فرشته بر آدم به سجده رفت ای سِر ناگشوده حق بر ملا شدی در سایه سار جلوه ات عباس قد کشید یعنی چقدر بی حد و بی انتها شدی ما قسمت همیم، خدا خواست اینچنین ما بر تو مبتلا تو به ما مبتلا شدیم ما قسمت همیم که با عمر روزگار ما دردمند عشق و تو دار الشفا شدی دید که بی کسیم و نداریم دل خوشی همسایه قدیمی این چشم ها شدی چون فطریسیم گرچه به زنجیر میشویم شکر خدا به پای شما پیر میشویم تا زنده ایم پای شما گریه میکنیم با آرزوی کرب و بلا گریه میکنیم تو تشنه دریغ ز یک جرعه آه، آه تو تشنه و تمامی صحرا سراب، آه در زیر نیزه های شکسته نهان شدی با زخم های تازه تر و بی حساب، آه یک سوی صدای العطش آرام میرسید یک سو صدای هلهله ها در شتاب، آه یک سو صدای ضجه زینب بلند بود یک سو صدای مادرت اما کباب، آه یک سو علم به خاک و علمدار غرق خون یک سو به روی نیزه عزیز رباب، آه هستی بهانه بود که سری نهان شود مستی بهانه بود که ساقی عیان شود خلقت ادامه یافت و رازی گشوده شد تا معنی وجود زمین و زمان شود با دست غیب وقت ظهورت نوشت عشق وقتش رسیده نوبت دیوانگان شود حتی بهشت با سر مژگان رسیده است جارو کش همیشه این آستان شود تو حیدری، تو فاطمه ای، تو پیمبری سوگند بر خدا که خداییش محشری
پ.ن ۱: میلاد امام حسین بر همه مبارک. پ.ن ۲: دلم شش گوشه میخواد. پ.ن ۳: دعا یادتون نره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:28 توسط حمید رضا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سرخوش ز سبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم در بزم وصال تو نگويم ز كم و بيش چون آيينه رو كرده به حيراني خويشم يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم |
|
RSS
|